تبليغاتX
دنیای من
 
 
درست در زمانی که دانشجویان دانشگاه هایی مثل تهران و شریف دیگر غصه ای به جز تحصن و اعتراض نسبت به دولت ندارند ما دانشگاه آزادی های بیچاره هنوز موفق به احقاق ابتدایی ترین حقوقمان در دانشگاه  از قبیل تشکیل درست و حسابی کلاسهایمان نشدیم.. خدایـــــــــــــــــــا شكـــــــــــــــــــــرت!

می بینید تورو خدا.. کار دنیا برعکس شده.. وقتی حقتو دارن جلوی چشمت می خورن به جای اینکه تو طلبکار و عصبانی باشی مسئولین دانشگاه باهات طلبکارانه برخورد می کنن!خدایـــــــــــــــــــا دیگه خیــــــــــــــلی شكـــــــــــــــــــــرت!

ماجرا از این قراره..بنده از ساعت ۷:۴۰ صبح کلاس داشتم سر کلاس نمی دونستم به چه مناسبتی باز اینا سالن اجتماعاتمون که توی ساختمونیه که همه کلاسا برگزار می شن چمیدونم جشن یا بزرگداشت یا حالا هر چی که من اون وقت صبح ازش بی اطلاع بودم گرفته بودن..سر کلاس نشسته بودیم استاد از اینور داشت داد می زد و خودشو می کشت به ما چهار کلمه درس یاد بده، عزیزان برگزار کننده مراسم هم از اونور توی بلندگو حرف و سخن و نوحه و چمیدونم چی راه انداخته بودن و داشتن مغز ما رو سوراخ می کردن.. یعنی وسطای کلاس دیگه من قاطی کرده بودم می خواستم بگم استاد عزیز یا شما خفه شو یا به عزیزانه توی بلندگو بگو خفه شن چون دیگه اعصابم داره له میشه.. و این وضع من تنها نبود اعصاب همه داغون شده بود اما همه بچه های ما با معرفت و محجوب تو بگو یکی صداش درومد؟ یا یکی به این وضعیت خرکی دانشگاه اعتراض کرد؟  خلاصه صبح اول صبح حسابی اخلاق بنده سگ شده بود بابت این بی ملاحظگی.. خسته و کوفته از کلاسهای قبلی مثل یه مشت دختر خوب جمع شدیم که بریم سر کلاس بعدی این ترم یه مقداری دانشگاهمون شلوغ شده چون انگاری رشته های دیگه هم به دانشگاه ما اضافه شده خلاصه کلاس درست یا توی کلاس خودت که شمارش توی پرینت هست برگزار میشه یا جایی برای برگزاری کلاس وجود نداره..یا شایدم ساعت ۱۲:۱۵ روز سه شنبه فقط همچین وضعیتی برقراره...نمی دونم.. ولی ما روز سه شنبه ساعت ۱۲:۱۵ توی سالن اجتماعات کلاس داشتیم اما سالن اجتماعات برای برگزاری بزرگداشت هفته بسیج اشغال شده بود (وقتی پشت در سالن اجتماعات رسیدیم بالاخره فهمیدم مراسم مال چیه) .. یکمی پشت در ایستادیم و اهن و اوهون کردیم بلکه یکی تحویلمون بگیره.. هر چی می گذشت به تعداد بچه ها افزوده می شد و هی هر کی می رسید می گفت مگه ما کلاس نداریم پس سالن چرا اشغاله و این افزوده شدن تعداد بچه ها و تکرار این سوال و پچ پچ های بچه هاباعث تولید همهمه توی راهرو شد و چون این همهمه مصدی اوقات شریف شرکت کنندگان بی خیال توی سالن میشد در نتیجه به یکی مسئولیت دادن که هر چند دقیقه یکبار بیاد دم در سالن  یکمی به ما هیس و پیس کنه و بگه اگه می خواین شما هم بیاین توی سالن بشینید مراسم رو تماشا کنید ما هم هر دفعه متذکر می شدیم که ما مثلا الان کلاس داریم اولش بهمون گفتن که ما سالن رو ۱۲:۳۰ تحویلتون می دیم..اما این ۱۲:۳۰ شد ۱ یعنی ریده شده بود به اعصابامون هااااا..استادمون هم یه دور اومد دید اوضاع اینجوریه و همه دانشجوهاش با چشای رگ رگی از عصبانیت ایستادن دارن اعتراض می کنن با شوخی و خنده خواست حال و هوا رو عوض کنه بعدشم گفت هر وقت برنامه تموم شد بیاین بهم بگین بریم سر کلاس..بعد از سه رب علافی بالاخره دادمون رفت هوا و یه آقایی اومد یکم بهمون هیس و پیس کنه که بنده باز پطروس شدم رفتم وسط که آقا این چه وضعیه ما  الان کلاس داریم هر جا هم می ریم می گن کلاس خالی این ساعت نداریم الا و بلا باید سالن خالی بشه تا کلاسمون برگزار بشه، ما داریم ترمی خدا تومن می دیم که اینطور از ساعت کلاسامون زده بشه به  خاطر بی برنامگیه شما و اینا آقاهه هم هی سعی می کرد توضیح بده (البته توضیحی وجود نداشت کلی پول کلاس ۳ واحدی که دو ساعت و ربه رو دادیم اونوقت اینجوری داشتن ساعتشو ازمون می دزدیدن) که دیگه حسابی صدای من بالا رفته بود و از اونور اوستا چسک خانشونو برامون فرستادن.. مرتیکه بی شخصیت ایستاده هر چی از دهنش درومده بهمون میگه یعنی رو به من و خطاب به همه..یعنی دیگه انگ و تهمتی دیگه نمونده بود که بهمون نزنه..مرتیکه صداشو گرفته رو سرش که شما ها حالا واقعا واسه کلاستون ایستادین؟و در یک کلام گفت موجوداتی هستیم که فقط دنبال نمره ایم و این کلاس بهانه س  که جمع بشین اینجا ( و طی چند جمله بهمون فهموند که منظورش اینه یه مشت گربه ایم که آخر ترم کاسه گدایی دستمون می گیریم و راه می افتیم دنبال استاد برای گرفتن نمره و کلا درس و کلاس برامون اصلا مهم نیست) شما مشکلتون کلاس نیست مشکلتون با مراسمه ماس و در یک کلام مشکل شما با بسیجه خلاصه حسابی شرق و غرب رو بهم دوخت و دیگه من رسما خفه شده بودم.. بقیه هم لاااال قیافه ها هم همه از دم این شکلی       می خواستم بگم آخه مرتیکه چرا زرت و پرت می کنی؟ خوبه چند تا از بهترین دوستای من عضو بسیجن و الانم توی مراسمن من دارم حرص کلاسمو می خورم که پول دادم پاش و شما دارین می دزدینش ولی گفتم یه کلمه دیگه حرف بزنم می برتم چهارتا ستاره جلوی اسمم می زنه می شم دانشجوی ستاره دار.. در نتیجه فامیل این آقاهه رو از این و اون جویا شدم( در واقع از یکی از دوستای بسیجیم که از نظر این آقاهه قاعدتا باید باهاش مشکل داشته باشم) و قراره شنبه تشریف ببرم پیش رئیس دانشگاه بگم این آقا به جای عذر خواهی بابت اشغال کلاس ما و دزدیدن پول کلاسمون کلی سرمون داد زده و انگ و تهمت بهمون زده... حالا ببین آقای مرتیکه... بنده اگه تنبون مبارکتون رو به سرتون پرچم نکنم بیتا نیستم.

پ ن: راستی کلاسمون به جای ۱۲:۱۵ بالاخره در ساعت ۱:۳۰ رسما آغاز شد..یعنی دقیقا یکساعت و رب از کلاس و پولمون به یغما رفت.

 

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط بیتا  | 
خواهرم صبح ها از من متنفره.. تقصیر من نیست! گوشیم قاطی داره.. ساعت گوشی رو روی هفت صبح تنظیم می کنم..زنگ می زنه.. بیدار می شم.. ساعت گوشی رو خاموش می کنم( به خدا می زنم روی دکمه ترن آف) بعدش پا می شم می رم دستشویی..قبلش هم گوشیم رو میارم می ذارم روی میز توی هال.. و در دستشویی به سر می برم که یهو صدای خوشایند ساعت گوشیم بلند می شه.. خواهرم میاد با عصبانیت خاموشش می کنه و دوباره میره توی اتاق بخوابه بعد از چند ثانیه دوباره صداش بلند میشه! اونیکی خواهرم هم این مشکل رو به شکل دیگه ای با من داشت.. ساعت رو می ذاشتم روی زنگ..زنگ می زد می زدم توی سرش می خوابیدم، ۵ دقیقه بعد زنگ می زد، می زدم توی سرش و می خوابیدم و باز هم زنگ میزد...... و این ماجرا تا یک ساعت بعد ادامه داشت و با هر بار زنگ خوردن ساعت گوشیم صدای نفس خواهرم (که سعی می کرد عمیق و صدادار نفس بکشه تا نارضایتیش رو به من اعلام کنه) به گوش می رسید.. و در آخر تختش رو که مجاور تخت منه واگذار کرد..من طی تفکراتم به این نتیجه مهم رسیدم که اگه این خواهرم هم تخت رو واگذار کنه ممکنه اطرافیان به این نتیجه غلط برسن که لابد من عیبی، ایرادی، چیزی دارم که کسی باهام هم اتاق نمی مونه..پس امروز سعی کردم هوشمندانه تر عمل کنم..امروز قرار بود برای یکی از دوستای خواهرم که دانشجوی معماریه دزفوله انتخاب واحد کنم.. چون خطوط ای دی اس ال تهران پر سرعت تر از اونجاس از بنده خواهش کرد که انتخاب واحدش رو براش انجام بدم! ساعت گوشیمو  روی هفت تنظیم کرده بودم..بیدار شدم اول گوشیم رو ترن آف کردم بعد همین که اومدم برم دستشویی یادم افتاد گوشیم که حرف حساب سرش نمی شه بنابراین با خودم بردمش دستشویی! پیش بینیم درست از آب درومد و ساعت گوشیم زنگ خورد.. دوباره رفتم توی صفحه آلارمش دیدم ترن آف نشده! استغفرالله.. دوباره ترن آفش کردم .. در همین گیر و دار دوست خواهرم بهم زنگ زد..اول خواستم محل نذارم اما گفتم  الان خواهرام میان پشت در دستشویی می گن رفتی اون تو کنسرته انریکو راه انداختی (آخه زنگ گوشیم انریکوئه)دیگه  به هر بدبختی ای بود گوشی رو برداشتم و خوشبختانه فقط زنگ زده بود بیدارم کنه و زیاد گوشی رو نگه نداشت که من مجبور بشم براش توضیح بدم که الان پوزیشنم برای صحبت کردن مناسب نیست.!!!!!!!!!!....

خلاصه انتخاب واحد دوست خواهرم به خوبی و خوشی انجام شد و من با آرامش پشت کامپیوتر بودم راضی از تصمیم درست صبحم که دیدم خواهرم از خواب بیدار شده و نگاهش همچنان خبر از تنفر درونش می ده..بابا مشکل از من نیست دیگه! خواهرم شرطی شده!!.. یعنی هر روز صبح که از خواب پا میشه باید از من متنفر باشه.. والا.. اگه گوشیمو با خودم نمی بردم می خواست چی کار کنه؟

پ ن: درس دادن ما به اون سرایدار افغانیه به پایان رسید..شاید بعدا ماجراش رو نوشتم..

 

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط بیتا  | 
اون سرایدارمون بود که توی پست قبلی در موردش نوشتم..چون قراره زیاد در موردش بنویسم عین آدم اسمش رو می گم.. اسمش ولیه، صداش می زنیم آقا ولی.. دیروز دفترشو آورد بالا که سرمشقایی که بهش دادیم رو بهمون نشون بده.. باز دوباره جلوی سرمشقایی که براش نوشته بودیم پر بود از نوشته های کتاب تبلیغاتی ای که بهش داده بودیم تا باهاش خوندن رو تمرین کنه..همکارم بهش گفت آقا ولی پس چرا مثل این سرمشقایی که بهت دادیم ننوشتی؟ گفت خوب خانم فلانی دست خط من با دست خط شما فرق داره من نمی تونم مثل شما بنویسم که! و ما پی بردیم که فکر کرده ما براش سرمشق می نویسیم که از روش نیگا کنه و دست خطش رو درست کنه..تازه بالای صفحه هم نوشته بود که "داس ختم چی توره خنم فلانی"  (دست خطم چطوره خانم فلانی)..راستی قراره براش کتابای دبستانی جور کنیم ..اون جوری عین آدم بهش خوندن و نوشتن یاد می دیم.

دیروز داشتم از سر کار می اومدم خونه دیدم یه آمبولانس داره یه خانمه رو از کف آسفالت جمع می کنه.. یکی از اتوبوسا زده بود بهش..(یاد آوری می کنم تازه ولیعصر رو یه طرفه کردن و یه لاین شده خط ویژه اتوبوس)..منم کاملا خانومه که روی زمین بود رو درک می کردم آخه این مسیر یکمی برای عابرا خطرناک شده از روز اول همه می گفتن.. یه روز یه خانومه توی اتوبوس بهم گفت که اینجا خیابونش باریکه ایستگاه هم که نداره ما باید وسط خیابون بایستیم از پشتمون ماشینا با سرعت رد می شن از جلومونم اتوبوسا ویـــــــــــــــــــــــــــژ رد می شن. البته الان دیگه یه جایی درست کردن یه تابلوی ایستگاه هم زدن کنارش که مردم تکلیف خودشون رو بدونن که کجا باید منتظر اتوبوس بایستن تازگی ها هم به تشکیلاتشون صندلی هم اضافه کردن..اما موقع رد شدن از خیابون این اتوبوسا آدمو بدجوری غافلگیر می کنن.. خط ویژه هم هست و خلوته اینا هم پاشونو می ذارن رو گاز.. منم برام پیش اومده که وقتی از اتوبوس پیاده می شم می خوام از خیابون رد بشم از پشت اتوبوسی که ایستاده مسافرا رو پیاده کنه رد می شم و تا میام آروم سرک بکشم ببینم اتوبوسی از لاین مخالف می خواد رد بشه یا نه یهو یه اتوبوس مثل باد از جلوی دماغم رد می شه.. خانومه هم از اونجا که نزدیک ایستگاه پخش زمین شده بود، مطمئن بودم که همین اتفاق با یکم بدشانسی بیشتر براش افتاده.. بعدا توی خونه نشستم وضعیتای بدتر که باعث تصادف میشه رو فرض کردم تا بعدنش ببینم چطوری می شه ازشون اجتناب کرد اما همه فرضیاتم احمقانه، غیر ممکن و تا حدودی خنده دار از آب در میومدن. به عنوان مثال چون ولیعصر خیابون باریکیه دو تا اتوبوس به زور از کنار هم رد می شن فکر کنید یکی وسط باشه و دو تا اتوبوس با سرعت نور ظاهر بشن و بخوان با همون سرعت از دو طرف یارو رد بشن!چی می شه؟ طرف به ملکوت اعلا می پیونده. استغفرالله.. من برم دیگه دارم چرت و پرت می نویسم. فعلا................

 

 

  نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط بیتا  | 
سرایداره محل کارمون عوض شده.. یه پسر ۱۶-۱۷ ساله ی افغانی. یه روز که طبق معمول برگه های تبلیغاتی رو از دم در جمع کرد و برامون میاورد بالا با قیافه ای متفکر داشت یکی از اونا رو نیگا می کرد و وقتی به من و همکارم رسید با همون قیافه متفکر نوشته های روی کاغذ تبلیغتی رو خوند!بچه(اینجا به جای اسم سرایدار به کار می ره) تو سواد داری؟ سرشو گرفت بالا و با خوشحالی گفت آره.. تا کلاس چندم خوندی؟ چهارم! پشت سرشم اضافه کرد: البته یه سال درس خوندن توی ایران خیلی بیشتر از چهار کلاس خوندن ما توی افغانستانه.. خلاصه یکم ازش در مورد درسایی که توی افغانستان خونده و چند سالگی خونده و اینا ازش پرسیدیم، یه روزنامه هم دادیم دستش ببینیم دقیقا در چه حد می تونه بخونه، هر چند با گیر و تته پته می خوند ولی به هر حال مثل دو سرایدار قبلی بی سواد نبود.. بعدش در کمال حیرت و ناباوری من، همکارم یه دفتر از توی کشوی میز در آورد و گذاشت جلوش یه کتاب هم از این کتابای تبلغاتی در آورد و بهش داد گفت آقا وی از روی این کتابه نوشته ها رو بخون و توی دفتری که بهت دادم بنویس.. عصرا هم دفتر رو بیار بالا که من ببینم و غلطا رو بگیرم.. جلل الخالق من واقعا انتظار نداشتم که همکارم انقدر دختر خوبی باشه..البته بعد فهمیدم که ایده کلی از کس دیگه ای بود اما همینقدر که توی کمک کردن به این سرایدار از همه مشتاق تره و بیشتر کمکش می کنه واقعا نظر من رو بهش عوض کرد. خلاصه از اون روز این بچه صبح ها دفتر رو از ما تحویل می گیره و توی زمانای بیکاریش مشق می نویسه شب ها هم دفتر رو میاره تحویل میده .. امروز صبح همکارم گفت که می خواد براش سر مشق بنویسه تا از روی سرمشقی که نوشته این بچه بنویسه و یکم آموزشش جهت دار بشه خلاصه صبح دفتر رو بهش دادیم و شب دفتر رو آورده بالا و خودش رفت..یعنی من دکش کردم رفت همکارم هم اومد دفتر رو باز کرد و پقی زد زیر خنده... نیگا کردم دیدم به جای نوشتن از روی سرمشق، دفتر پر شده از اگهی اپیلاسیون و ...

بعد از چند روز نصب پارچه های آگهی مبنی بر یکطرفه شدن ولی عصر در مورخ جمعه ۲۳ مرداد بالاخره بعد از کلی تاخیر! شب خوابیدیم و صبح پاشدیم دیدیم ولی عصر یکطرفه شده ولی ریده شده بود به خیابون و راننده اتوبوس خنگ ما هم به جای اینکه از خط ویژه بره از توی ترافیک داشت ما رو به مقصد می رسوند..در حالی که سایر اتوبوس ها در لاین کناری ویــــــــــــــــــــــــــــــــــژ داشتن رد می شدن و ما حرص می خوردیم.. خلاصه شبش دوباره خوابیدیم صبح که پا شدیم دیدیم یه تغییرات اساسی دوباره داده شد و راننده ها هم خوشبختانه تفهیم شده بودن.. خلاصه من صبح اول صبح با قیافه خسته و خوابالو سوار اتوبوس شدم دیدم این که خیلی داغونه بابا! گلی به جمالشون لاقل تا پریروز اگه ازمون ۱۵۰ تومن کرایه می گرفتن لاقل این اتوبوسشون یه کولری داشت اما الان که شده ۱۷۵ تومن برامون اتوبوس چسو فرستادن؟ به دلیل ناهمانگی فوق العاده زیاد، مردم و حتی خود راننده ها نمی دونستن ایستگاه دقیقا کجاس و هر کی هر جا یه دستی بلند می کرد و یه سوتی می زد اتوبوس می ایستاد و سوارش می کرد. منم خواستم از موقعیت سو استفاده کنم به خیابون مقصد که رسیدم بدون در نظر گرفتن ندای عقل و منطق داد زدم آقا نگهدار من اینجا پیاده می شم.. راننده هم از توی آینه ی اتوبوس یه نیگای عاقل اندر سفیه به من انداخت که خانوووووم اینجا که نمیشه نگه داشت..منم لبخند زدم که اشکال نداره پس همون جلوتر سر ایستگا نگه دار ولی عمو اتوبوسیه مهربون همونجا برام درو باز کرد تا پیاده شدم بعدشم گاز داد رفت و این توحم رو در من بوجود آورد که این اتوبوس چسو ها مفتکی اند.(البته بلیطی اند اما به دلیل اینکه مردمی که دیگه توی مسیرشون اتوبوس بلیطی رو برداشته بودن وقتی صبح بیدار می شن و با اتوبوس بلیطی مواجه می شن مسلما بلیط ندارن. .این اتوبوس ها این چند روز رو دارن فی سبیل الله کار می کنن).. البته من دیگه روم نمیشه سوار این اتوبوسا بشم و تظاهر به ندونستن بلیطی بودنشون بکنم یعنی هر روز صبح قبل از سوار شدن به اتوبوس اول قیافه ی راننده رو خوب برانداز می کنم که یه وقت اتوبوس تکراری سوار نشم که یه وقت ضایع بشم.. اما بالاخره این اتوبوسا نامحدود که نیستن بهتره هر چه زودتر بلیط تهیه کنم نه؟؟ البته انقدر هم موجود بدی نیستم هاااا یدونه ۲۵ تومنی دارم که هر روز در مسیر و رفت و برگشت دارم به راننده اتوبوسا تعارفش می کنم یعنی به من چه اینا فقط بلیط می گیرن.. تازه امروز داشتم می رسیدم خونه توی جیبای مانتوم رو گشتم تا این ۲۵ تومنی معروف رو پیدا کنم و به این آقاهه تعارف کنم یه لحظه نتونستم پیداش کنم نزدیک بود همونجا تو اتوبوس سکته کنم..آخه تنها یک اسکناس پنج هزارتومانی توی کیفم موجود بود(نه اینکه کلی پنج هزار تومنی هاااا فقط یدونه پول داشتم اونم همین بود) فکر کنین از اتوبوس پیاده می شدم و یه اسکناس پنج هزار تومنی می گرفتم جلوش.. یارو با لگد از اتوبوس پرتم می کرد بیرون گازشو می گرفت می رفت.

پ ن:به خاطر روشنک جونم بازم نوشتم ..چون با فاصله ای که افتاد دیگه زیاد دست و دلم به نوشتن نمی رفت.. اما این وبلاگ رو زده بودم که دل تو واسم تنگ نشه پس بازم می نویسم

 

  نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط بیتا  | 
امروز به آبجیم می گم بریم مانتو بخریم من دیگه هیچی ندارم، فقط هم امروز فرصت دارم واسه خرید. خلاصه آماده شدیم و اومدیم که بریم با این صحنه مواجه شدیم.

خشم مردم!!

و خیابان ولی عصر چنین شد بعد از اعلام قطعی نتایج انتخابات..و شعار نترسید .. نترسید .. ما همه با هم هستیم فضا رو پر کرد.

پ ن: دیدیم همه مردم ایستادن فرت و فرت با دوربین حرفه ای و غیر حرفه ای و موبایل عکس می گیرن گفتیم بد نیست ما هم چهار تا عکس یادگاری بگیریم.

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط بیتا  | 
توی سلف هر چی سرک می کشم این دختره رو نمی بینم.. میام بیرون روی ردیف صندلی های کنار دیوار رو نیگا می کنم، گروه بچه هایی که گوشه حیاط جمع شدن..نیستش..سرمو میندازم پایین و بدون هیچ تلاش دیگه ای از در دانشگاه میام بیرون.. طبق معمول مسئول حراست با اون قیافه نحسش مثل عنکبوت دم در ایستاده و مشغول برانداز کردن پر و پاچه ی دخترای مردمه.. چیزی بهم نمی گه..مثلا چی بگه؟ خانوم خیلی املی بار بعد یکم بهتر بیا دانشگاه؟ همین که پامو از در می ذارم بیرون پشیمون می شم. کاشکی بیشتر گشته بودم... اما حالی برای برگشتن ندارم..فردا امتحان دارم..

توی گوگل تلاشم برای پیدا کردن عکس نام گذاری شده ی برش عرضی خرزهره بی نتیجه می مونه..دمبرگ تبریزی هم انگار وجود خارجی نداره، ناخود آگاه گوگل و می بندم فایل آهنگای دانلودی رو باز می کنم آهنگ ایتس اوکی از ونسا رو می ذارم..وصلش می کنم به اسپیکر و صداش رو تا ته می برم بالا..

تلفن زنگ می زنه... یهو هول می شم هر چی می کوبم به این ور و اون ور کی بورد صدا قطع نمی شه آهان برنامه ای که باهاش آهنگ اجرا می کنم مشکل داره باید با موس خفش کنم..

الو..سلام مامان بزرگ..مرسی شما خوبید؟..ناهار حیفی خوردیم ( ما به غذاهایی که از روزای قبل توی یخچال بمونه می گیم حیفی.. یه استادی داریم خیلی آدم باحالیه می گه ما این جور مواقع غذا رو گرم می کنیم بقیه رو صدا می زنیم که بچه ها بیاین بنجل پارتی داریم).. چی مامان بزرگ؟.. کنسرو یا.. آهان بلال گرفتین؟.. چرا همینجوری نمی خورین؟..خوب مامانم با چاقو ذرتاشو جدا می کنه می پزتشون .. آره مثل کنسرو...من تنهام..بچه ها رفتن نمایشگاه منم فردا امتحان دارم موندم خونه..آره درس می خونم!..نه مرسی.. سلام برسونید.. خداحافظ.

دوباره می زنم روی پلی.. با صدای بلند بلند..احساس خوبی بهم دست می ده..خیلی خـــــــــــــوب. 

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط بیتا  | 
صدای آهنگ موبایل همراه با میل شدید برای خواب..یکی می کوبم توی سرش..۱۰ دقیقه بعد دوباره شروع می شه..بیتا پاشو..باید بری حموم..هپلی هستی خفن..یه روز کامل آبرو برات نمی مونه..لاقل به خواهرت رحم کن..جلوی همکاراش آبرو داره..کورمال کورمال لباسای آماده شده از دیشب رو از اینور تخت پیدا می کنم. چراغ حموم که روشن می شه می خوام چراغو بشکونم..انقدر خوابالوئم که وقتی آب از دوش میریزه پایین با وحشت نیگاش می کنم..یعنی جربزه شو دارم با این بدنه خسته از خواب برم زیر دوش؟..وووییی.. خداایاااا چرا دیشب دوش نگرفتم؟.. نفسمو حبس می کنم میرم زیر دوش..از حموم در میام ساعتو نیگا می کنم یه ربع به پنج صبحه و دو خواهر محترم همچنان خوابن..دیگه مراعات رو می ذارم کنار چراغا رو روشن می کنم ..سشوارو بر می دارم در نهایت نامردی با سر و صدای زیاد شروع به خشک کردن موهام می کنم و داد می زنم پاشیــــــن ..دیر شد.. بچه هاااااااااااااااا....پنج و نیم تور شرکت خواهرم اینا راه افتاد.. و این یک معجزه بود که ما جا نموندیم..

برو که رفتیم کندلــــــــــــــــــــــــوس...

 من یکی که خیلی از قسمت اتوبوس سواریش لذت بردم..نشستن توی یه ماشین در حال حرکت همراه با صدای بلند آهنگ..وااااای خیلی خــــــــــــوب بود..من عاشق ماشین سواری با صدای موزیکم ..خلاصه رفتیم و رفتیم تا به اینجا رسیدیم..چیز عجیبی توی تابلو نمی بینید؟

تابلو

خدایا شکرت!

دیدن کندلوس رو به دوستان توصیه می کنم (البته به کسایی که از خونه های کاه گلی و خوشکل و خوشبو خوششون میاد)..خیلی خوش گذشت.. تازه اونجا یه دوست هم پیدا کردم که خیلی دوسش می داشتم..فکر کنم اونم منو دوست داشت.

ایناهاش خوشکله؟

دوست جون

و اما خونه های خوشکل و کوچه های باریک و سنگفر خوشکلش..البته لازم به توضیحه که اینجا یه دهکده دست نخورده نبود و معلوم بود خرجای زیادی شده تا یه سری چیزا توش به صورت نمادین حفظ بشن (به نظر من خرج برای اینجور جاها باید زیر پوستی باشه یعنی حالت طبیعی و زنده اونجا باید حفظ بشه)  و کلی از خونه هاش با وجود خوشکلی اما خالی از سکنه بودن و در کل در عین زیبایی یه حالتی توش بود انگاری که اینجا زندگی زیادی جریان نداره، اما به یه بار دیدنش می ارزه.

اصولا آدمیزاد وقتی یه جای قدیمی می بینه یا احساس می کنه یه جایی یه جورایی مرموزه و اجازه گشت و گذار توش داره دلش می خواد همش رو قدم به قدم بگرده بو کنه و با تک تک سلول هاش اونجا رو درک کنه و خلاصه سوراخ سنبه ی ندیده باقی نذاره که پس فردا هی بهش فکر کنه و عقده ای بشه..اما من به این نتیجه رسیدم که خواهرای من خارج از آدمیزادن! (یعنی فرشته ن) همش می زدن توی پوز من! بیتااااا کجا میری؟ برگرد ببینم.. اونجا دیگه ملک شخصیه نرو توش..چپ نرو .. راست نرو...اگه دزدیدنت ما نمیایم نجاتت بدیم هاااا... همش راست دماغشون رو گرفته بودن از جاده ای که ساخته شده بود رد می شدن یه قدم هم اینورتر و اونورتر هم نمی رفتن..موندم چه طور دلشون میومد اون جاده های باریک اطراف که چارتا آدم محلی از توشون رد می شد و اون اتاقکای خالیه در باز که می شد بری توشو نیگا کنی.. اون آخورای خالی که توی بعضی یاشون هاپو با چشمای براق و معصوم زندانی شده بود رو از دست بدن..

پ ن۱:من این پست رو در تاریخ ۱۸/۲/۱۳۸۸ نوشتم ولی نمی دونم چرا تا امروز به نمایش عموم نذاشتمش.

پ ن۲:می خوام با دوستام برم داماش..اصلا حوصله ندارم اگه توره واسه من و دوستام ظرفیت نداشته باشه هاااااا.. البته که با دانشگاه نکبتمون نمی رم، یه بار باهاشون رفتیم کاشان ساعت ۱۲ شب برمون گردوندن ولمون دادن توی تجریش و رفتن واسه هفت پشتم بس بود.. با یه تور خفنی می رم که استادمون هم توشه.. بسی خوش خواهد گذشت نه؟

  نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط بیتا  | 

چند روزی از عید رفتیم وطن! یعنی اهواز..نه به همین آسونی که اینجا می خونیدهااا..پیدا کردن بلیط مصیبتی بود واسه خودش.. آخه ما برای گرفتن بلیط دیر جنبیدیم و به هر آژانسی سر می زدیم جوابمون می کرد.. خلاصه از قطار و هواپیما رسیدیم به اتوبوس و قاطر و بالاخره با هزار بدبختی تونستیم چند تا بلیط اتوبوس گیر بیاریم..اما از هر طرف که حساب کردیم دیدیم ای بابا..۱۲ ساعت تا اهواز با اتوبوس، پشتمون تخته می شه که! تازه ما بلیط رو اینترنتی گرفته بودیم و حتی نمی دونستیم اتوبوسه چی هست.. فقط می دونستیم که ۶ تا صندلی خالی داره و تمام صندلی ها هم توسط موجودات مذکر رزرو شده و ما ۳ خواهر تنها مونث های اتوبوسیم..و در صورت بلند شدن از روی صندلی اتوبوس برای رفع بی حس شدن دست و پا احتمالا به جرم تبرج روانه زندان خواهیم شد..پس در به در دنبال وسیله نقلیه ای غیر از اتوبوس شدیم.. و گشتیم و گشتیم تا با هزار بدبختی و از صبح تا شب از این آژانس به اون آژانس گشتیم تا بلیط قطار پیدا کردیم..البته می خواستیم یه کوپه بگیریم که راحت باشیم اما توی این قحطی بشین تا یه کوپه گیرت بیاد.. اما روز های سفر از اون لحضه ای که توی ایستگاه راه آهن با اون واگنی که قرار بود سوارش بشیم مواجه شدیم تا تهش همش تبدیل به خاطرات شیرینی برای من شد..اون لحظه ای که ما واگن خودمون رو دیدیم من تازه فهمیدم چرا توی اون بی بلیطی ما موفق به خرید بلیط شدیم... البته این فقط در حد یه نظریه س..چون در نگاه اول کل قطار با وجود قدیمی بودن بدک نبود اما چند تا واگن آخر انقدر داغون و زنگ زده و منفجر بود که حدس زدیم سالم ترین واگن های قطرا های از رده خارج رو کندن و به ته این قطار چسبوندن.. و از قضا یکی از همین واگن داغونا به ما افتاده بود..البته توی این بی بلیطی این آژانسا چنان آدم رو می پیچوندن و مرگ میدادن که وقتی داشتن با هزار منت بهمون بلیط می دادن ما دیگه به تب راضی شده بودیم و حتی نمی دونستیم این قطاره الان چی هست؟ هم قطارامون کی هستن؟ فقط می دونستیم که ما ۳ تا بلیط قطار گیرمون اومده..خلاصه بعد از اینکه سر و وضع قطار رو دیدیم سوار شدیم و داشتیم هر هر می خندیدیم که این واگنه وسط راه از قطار جدا نشه شانس اوردیم و این صوبتا که یه آقای گنده اومد دم در کوپه که شماره فلان و فلان همین جاس؟ اولش با خیال راحت گفتیم نه آقا اشتباه اومدی و همون لحظه خواستم برگردم به خواهرم بگم خدا بهمون رحم کرد..که دیدیم آقاهه همونجا ایستاده و شماره های کوپه رو چک می کنه و دیدیم بله دو تا از هم قطارامون اون آقا و خانمش هستن..البته آدمای خوب و آرومی بودن هاا اما شب یکمی خر و پف می کردن.. فقط یه کمی .. به ایستگاه قم هم که رسیدیم با هم قطار بعدیمون که یه بچه ی کوشولوی ریشوو بود آشنا شدیم.. من و خواهرم که رفته بودیم رو تخت بالایی واسه خودمون نشسته بودیم و هی برا هم دلقک بازی در میاوردیم و می خندیدیم، این پسره که وارد شد جنس دلقک بازیا تغییر کرد و شروع کردیم به دست کشیدن به محاسنمون و اداهای مرتبط به این بشر رو درمیاوردیم و عین این دیوونه ها می خندیدیم (البته کاملا بی صدا می خندیدیم، فقط صدای خفیفی از توی گلومون در میومد که احتمالا بقیه که پایین بودن فکر می کردن یکی این بالا آسم داره و الان در حال خفه شدنه)..بالاخره شب فرا رسید و البته به علت ایستادنای مکرر قطار برای رد شدن سایر قطار ها تازه به این نتیجه رسیدیم که چه جالب این قطار درجه دوه.. چه بامزه..یعنی این بلیط فروشه فقط منت بر سر ما نهاد و بهمون سه تا دونه بلیط فروخت و محض اطلاعات بیشتر نه گفت که بلیطتون توی واگن ویژه خواهران نیست نه گفت دو تا از هم قطاراتون آقا هستن نه گفت قطارتون درجه دوه و نه هیچ چیز دیگه..فقط ۳ تا دونه بلیط به ما فروخت. همین! ما هم دلقکک.. نذاشتیم اصلا بهمون بد بگذره.. خلاصه شب شد و همه آماده خواب شدیم..همین که داشت چشمامون گرم می شد یهو ندایی از آسمانها اومد که  خررررررررررررررررررر پوووووووووووووووووووف..خررررررررررررر پووووووووووف.. و هر وقت هم که قطار می ایستاد منتظر تا یه قطار دیگه رد بشه این صدا شدت بیشتری می گرفت..منم واسه خودم دراز کشیده بودم و به این صدا خو گرفته بودم..می خواستم ببینم خواهرام خوابن یا نه برگشتم اول خواهرم که روبروی خودم خوابیده بود رو نیگا کردم دیدم که بلند شده روی تخت نشسته و به علت کوتاه بودن سقف خیلی خمود و بامزه هم نشسته بود و یه زانوش رو تکیه گاه دستش کرده و عین این بدبختا با یه دستش سرش رو گرفته..یعنی توی اون تاریکی هم می شد عصبانیت رو تو چهرش خوند..با دیدن این صحنه انقدر خندم گرفته بود هر چی جلوی دهنمو گرفتم دیدم اصلا مهار نشدنیه و پقی زدم زیر خنده.. از بس سعی می کردم صدای خندم رو بیارم پایین نصفه شبی و هی عضلات صورتم رو به طرق مختلف به حالت نرمال در بیارم و اجازه ندم نیشم باز شه کل پک و پوزم داشت رگ به رگ می شد.. آخه هر بار یکمی به خودم مسلط می شدم با یه نیگاهه دوباره با خواهرم همه زحماتم به باد می رفت..خلاصه خواهرم هی شروع کرد با عصبانیت که انقدر نخند لاقل کاری که ازت بر میاد بکن یکم رو تختت بپر بیدار شه انقدر خر خر نکنه..(آخه خانومه روی تخت زیریه من خوابیده بود).. خلاصه هر جمله ای که خواهرم با جدیت به من می گفت برای من حکم جک رو داشت و خنده من بیشتر می شد دیگه داشتم خفه می شدم که اونیکی خواهرم هم روی تخت پایینی روبه روی من خوابیده بود فهمید چه خبره شروع کرد وسط صدای خر و پف زن و شوهر یه صدای تو دماغی می داد وسط..دیگه کوپه رو سرمون بود از خنده..اون خواهرم هم عصبانیتش دیگه یادش رفت..خلاصه قطار که شروع به حرکت کرد صدای خرو پف و خنده ما توی صدای تلق تولوق قطار گم شد..

پ ن:سال نو همگی مبارک....

  نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط بیتا  | 
بعد از اینکه شلوار جینی که می پوشم توی پام تیکه پاره شد و نیاز به وصله پینه پیدا کرد و مانتوم دیگه از ریخت افتاد، من به یه نتیجه ی مهم رسیدم!بهتره برم لباس بخرم..شنبه صبح فقط یدونه کلاس دارم بعد از اون دیگه آزادم که به کار و زندگیم برسم..اون دوستم هم که پایه ی بیرون رفتنه، هم صبح با من یه کلاس داشت هم ساعت ۳ بعد از ظهر یه کلاس دیگه داشت..بنابراین بین دوکلاسش قرار گذاشتیم که با هم بریم خرید(که البته دوستم هم با دوستش اومده بود)..ازون جا که به علت کمبود وقت، راه دور نمی تونستیم بریم(چون در اون صورت دوستم و دوستش به کلاسشون نمی رسیدن) رفتیم پاساژ قائم..حالا منم به خیال خودم میریم اونجا و شاید چارتا مغازه حراج گذاشته باشن..اما خوب متاسفانه تیرم به سنگ خورد و دیدم که به به همه قیمتا تخیلی..یدونه شلوار جین ۹۸ هزار تومن..من غلت بکنم شلوار بپوشم ۹۸ تومن..شلوار جین ۱۵ هزار تومن دیگه خیلی گرون ۲۰ هزار تومن اگه دیگه راه نداشت و سر گنج نشسته بودم۲۵ هزار تومن... دوستم با هزار چک و چونه یدونه شلوار لی خرید ۴۰ تومن..خلاصه رفتیم سراغ مانتو ها..منم که توی عمرم شاید دو سه بار مانتویی که خریدم واقعا مورد پسندم بوده و هر چی می دیدم به نظرم زشت بود... هر چی که به نظرم خوشکل می اومد، قیمتش از خودش خوشکل تر بود..اما عجیب دوستم از هر مغازه شونصد تا مانتو نشون می کرد و هر شونصد تا رو پرو می کرد و ازین بین از پونصدتاش خوشش میومد..آخرشم یه مانتو خرید ۳۵ هزار تومن (که البته این قیمت به نظر من برای مانتو خوبه)..همشم دوستم می گفت ما قرار بود برای تو لباس بخریم مگه نمی گفتی لباس نداری؟ چرا نمی خری؟ توی مغازه ها هم هر چند دقیقه یکبار یه سقلمه به من میزد که نیگا کن..ازین خوشت میاد؟ ازون خوشت میاد؟..تو چرا از هیچی خوشت نمیاد..از یه چیزم که خوشم میومد حوصله نداشتم پرو کنم..که البته یکبار با پس گردنی از جانب دوستم مجبور به پرو لباس شدم..(خداییش یه اتاق نیم متر در نیم متر میذارن از هر طرف تکون بخوری ازون طرف می خوری تو دیوار..آخرشم با چش و چال کبود میای بیرون..این چه شکنجه ایه آخه؟)حالا هی دوستم دعوام میکنه ..منم هر چی بهش میگم بابا اینا قیمتاشون تخیلیه مگه گوش میده؟ خلاصه دیگه از پاساژ اومدیم بیرون..خسته، گرسنه،تشنه..زیر اون بارون خفن..منم افسرده که هیچی نخریدم در همین افسردگی ها غوطه ور بودم که فریبرزو دیدم..توی یه چشم به هم زدن همه افسردگیام یادم رفت..یه شیشه آکواریوم پر از لاک پشتای کوشولوی خوشگل..رفتم پیش آقاهه می پرسم قیمتشون چنده؟ میگه ۴ هزار تومن..همین پارسال دونه ای ۱۲ هزار تومن بودناااا..منم یدونه فریبرز خریدمخوب کردم .. به آقاهه میگم میشه بهشون دست بزنم میگه نه..میگم خوب پس چجوری بخرم؟..میگه اگه می خوای بخری اشکال نداره اما همینجوری نمی شه بهشون دست بزنی..دوستم میگه خوب چه فرقی داره؟ میگه آخه شما خانوما دستاتون کرمیه،اگه هی بخواین دست بزنین به آب، اینا مریض می شن.. با هزار زحمت ازون زیر میرا یه گوگولیه خوشگل انتخاب کردم می گم حالا چجوری ببرمش خونه؟..میگه برات می ذارمش توی کیسه فریزر..خلاصه برام گذاشتش توی کیسه و یکمی آب ریخت توش من کیسه رو بالا گرفتم نیگا لاک پشته می کنم دیدم توی اون کیسه تا برسم خونه هی بالا و چایین میشه گناه داره به آقاهه می گم یه لیوان پلاستیکی ندارین اینو بذارم توش؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت بعد کیسه رو از دستم گرفت بادش کرد درشو گره زد (اونم چه گره کوری) دوباره دادش دستم! بهش بهش میگم این چه کاریه خوب خفه می شه این تووو میگه هر وقت احساس کردی هواش کمه درشو باز کن..منم گفتم الان احساس می کنم داره خفه می شه، همونجا پیش خودش در کیسه رو باز کردم(آخه انقدر گرهش کور بود گفتم اگه پاره شد همونجا از خودش یه کیسه دیگه بگیرم)..خلاصه دوستم از همونجا رفت دانشگاه، منم رفتم خونه.. به محض اینکه رسیدم و درو باز کردم خواهرم چشمش افتاد به کیسه فریزر توی دستم..بعد کمی مکث می گه فکر کردم الان میری بازار با دست پر میای خونه، پس این چیه؟منم این بودم در اون لحظه...اصلا هر کی میومد دعوام کنه من این قیافه ای می شدم..خوب کردم..دوست جون خریدم واسه خودم..

ایناهاش خوشکله؟

لاک پشت من

پ ن۱:خیلی خوابم میاد..بقیه عسکاشو بعدا می ذارم..

پ ن۲:خیلی خیلی خوابم میاد.. برم بخوابم..

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط بیتا  | 
جمعه همینجوری نشسته بودیم که چه کنیم و چه نکنیم که ناگهان از گوشه ی خونه کسی تز داد بریم کوه! ساعت ۴ بعد از ظهر..به به..آخه کوه مال صبحه..البته من کوه رو خیلی دوست دارم چه صبح بریم چه شب اما وقتی می دونم تا بریم هنوز نرفته خود تز دهنده پشیمون میشه میگه هوا تاریکه برگردیم خوب یه مقدار مقاومت می کنم تا شاید یکی یه ایده بهتر بده..آخرش ایده بهتری یافت نشد و پا شدیم رفتیم کوه..از تجریش سوار یکی از این مینی بوس بوگندوها شدیم و رفتیم به سمت درکه..بازم رفتیم..همچنان می رفتیم..یکمی دیگه مونده.. هوا تاریک شد! مگه ساعت چنده؟..اونیکی خواهرم تز داد که وقتی رسیدیم از مینی بوس پیاده نشیم و برگردیم..اما بالاخره رسیدیم و هنوز کمی جلو نرفتیم که به یه مغازه کوشولو رسیدیم که گردو می فروخت چه گردوهای تپلو خوشکلی..۲۵۰ گرم خریدیم..جلوتر یه نونوایی بود که برای افراد محلی اونجا نون تافتون می پخت..۲۰۰ تومن دادم به آقاهه بهم سه تا و نصفی نون داد..نوناش دونه ای ۶۰ تومن بود..نون و گردومون جور شده بود فقط پنیر نداشتیم.. اون قهوه خونه های توی کوه هستن که صبحا نون پنیر چایی به مردم میدن الان که رفته بودیم یدونه قالب پنیر توی بساطشون پیدا نمی شد که به ما بدن..شایدم داشتن و نمیدادن..خلاصه من برای پیدا کردن یه قالب پنیر همه جور آبروریزی ای راه انداخته بودم.. اون یاروها هستن که یه چیزایی تو مایه های زنجیر چرخ اما برای کفش می فروشن..(چون کوه همش برفی بود بیسکویت فروش ها هم از این زنجیر کفشا آورده بودن و می فروختن به مردم..مردم هم که کفشاشون لیز بود برای زنده موندن حاضر می شدن اون زنجیر کفشا رو به هر قیمتی بخرن) حتی یه بار آویزون یکی از اونا هم شدم..یعنی اول به طرز آبرومندانه رفتم جلو گفتم ببخشید اینا قیمتشون چقده؟ یارو هه هم جدی شروع به توضیح دادن کرد که دونه ای هزارتومنن یعنی می شه جفتی دو هزار تومن، حالا شما چند تا می خوای؟..منم به اندازه ی دوتا پلک به هم زدن مکث کردم و همونجور که داشتم سیخ سیخ تو چشاش نیگا می کردم پرسیدم پنیر دارین؟.. آقاهه فکر کرد اشتباه شنیده گفت بله؟ منم همونجور که با دوتا انگشتام توی هوا عکس مستطیل می کشیدم تکرار کردم پنیر، قالب پنیر دارین.. چنان موقعیت مضحکی پیش اومده بود خودم خندم گرفته بود که وقتی آقاهه با تعجب و تمسخر بهم گفت نه من سریع از اون محل متواری شدم..دیگه هم دنبال پیدا کردن پنیر نرفتم...

برگشتنی هم انگاری این مینی بوس بوگندوها اعتصاب کرده بودن اصلا مسافر سوار نمی کردن اگرم می کردن تا تجریش نمی بردن..تاکسی ها هم هی داد می زدن تاکسی در بست..تاکسی دربست..اونوقت بهشون که می گفتی تا تجریش می بری؟ یه نچ بلند می گفتن و بازم داد می زدن تاکسی در بست..می گفتن مسیر ترافیکه ..هیشکی حاضر نمی شد به خاطر چارتا دونه مسافر بره توی اون ترافیک گیر کنه..یه جمعیتی اونجا گیر افتاده بودن بیا به دیدن..خلاصه کل ماجرای درکه رفتنمون این طور شد که دو ساعت طول کشید تا رسیدیم درکه نیم ساعت توی درکه بودیم سه ساعت و ربع هم معطل بودیم تا برسیم خونه..اما خداییش به من چسبید این درکه هه عجیــــــب.

 


من نمیدونم چرا ملت ما با تکنولوژی ارتباط برقرار نمی کنن..پزشو می دن هااااا اما در عمل ازش فرارین..یادمه زمانی که پیش دانشگاهی بودم ثبت نام کنکور تازه داشت الکترونیکی میشد..یعنی هم می تونستی طبق روال همیشه ثبت نام کنی هم می تونستی الکترونیکی ثبت نام کنی..من اون سال گزینه دوم رو انتخاب کردم، یعنی ثبت نام الکترونیکی توی کلاس به هر کی میگفتم چشماش گرد می شد از تعجب و وحشت که واااای انگاری دارم چه کار وحشتناکی انجام می دم...حتی یه نفر برای اینکه تغییر عقیده بدم نشست برام داستان هولناکی رو تعریف کرد از سال های پیش، که آره سالای قبل یه سری از بچه ها ثبت نام اینترنتی انجام دادن اما اسمشون چمیدونم ثبت نشده و ثبت نامشون خراب شده بعدشم که رفتن سازمان سنجش بهشون گفتن از دست کسی کاری بر نمیاد از این حرفای بچه کنکوری ترسون..حالا جالبه اون سال اولین سالی بود که ثبت نام الکترونیکی شده بود و نمی دونم این دختر این خاطره رو از کجا دراورده بود..والله اون سال من ثبت نام کردم ، کارتم هم صادر شد، کنکورم هم دادم..

حالا شده جریان دانشگاه.. که میشه شهریه دانشگاه رو به دو صورت دستی و الکترونیکی پرداخت کرد..دیشب سیمم رو توی گوشی خواهرم گذاشته بودم که صدای زنگ موبایل بلند شد..گوشی رو برداشتم می بینم یکی از دوستامه خلاصه با هم صحبت می کردیم در مورد شهریه یه سوال داشتم که ازش پرسیدم اونم گفت شهریه رو دستی پرداخت کرده یعنی رفته بانک پول ریخته بعدشم فیشش رو برده دانشگاه و این صوبتا..پرسیدم چرا الکترونیکی پرداخت نکردی میگه رفته بودم دانشگاه بهم گفتن پرداخت الکترونیکیمون کلا خرابه و باید دستی پرداخت کنید!منم که طبق معمول کارم رو گذاشته بودم برای دقیقه نود رنگم پرید..هول شده بودم که حالا من چی کار کنم؟ کی برم پول بریزم؟..فکر کردم فردا مثل خانما می تونم با کامپیوتر شهریه رو بدم و کلی بد و بیراه به دانشگاه آزاد و جاسبی دادم و قطع کردم..خلاصه امروز توی این برف و بوران ۷ صبح از خواب پاشدم رفتم دانشگاه دیدم به به نصف دوستام مثل خودم به حالت دقیقه نودی اومدن شهریه بدن..فکر کردم اونا هم جریان خراب بودن پرداخت الکترونیکی رو فهمیدن که پا شدن اومدن دانشگاه..اما دیدم نه همه از اول قصد داشتن دستی پرداخت کنن..بعدش رفتم امور مالی گفتم ببخشید پرداخت الکترونیکی شهریه خرابه؟ گفت نه..گفتم یعنی من الان می تونم از طریق اینترنت شهریه م رو پرداخت کنم؟ میگه آره!..مات و مبهوت از اتاق اومدم بیرون..بعد یه خورده دوباره رفتم داخل گفتم ببخشید چند روز پیش شما به یکی از دوستام گفتید پرداخت اینترنتی مشکل داره باید دستی پرداخت کنید یعنی الان مشکل حل شده؟ گفت نه ما همچین حرفی نزدیم..بعضیا که الکترونیکی پرداخت نتونستن بکنن بهشون گفتیم بیاین دستی شهریه رو بپردازید..این از این..بعدش رفتم توی حیاط دانشگاه بچه ها هی توی دلمو خالی می کنن و بهم میگن بیا یه دقیقه برو بانک شهریه رو بده دیگه.. بعدش گفتم خوب یکیتون باهام بیاد بریم بانک میگن همین الان دو ساعت توی صف بانک ایستاده بودیم حوصله نداریم..(نیگا کن تورو خدا دو ساعت توی صف ایستادن اونوقت میگن یه دقیقه)..منم پیش خودم گفتم حالا از کامپیوترای دانشگاه میرم شهریه پرداخت کنم اگه نشد که برم دستی شهریه مو بدم.. همون موقع رفتم کامپیوتر دونیه دانشگاه و شهریه رو طی چند ثانیه به صورت الکترونیکی پرداخت کردم و اومدم بیرون..به همین راحتی..

پ ن: البته من انقدرا هم اسکول نیستمااا یه سری از نمرات هم روی برد توی دانشگاه بود که توی سایتشون نزده بودن،رفتم هم اونا رو بدم هم شهریه رو..

  نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط بیتا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM